تبليغاتX
دهکده ی غم

دهکده ی غم
خسته ام از صدای سرد فاصله ها 
قالب وبلاگ

 

الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها

ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم

پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات

ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها

ث: ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها

ج: جسارت برای ادامه زیستن

چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه

ح: حق شناسی برای تزکیه نفس

خ: خودداری برای تمرین استقامت

د: دور اندیشی برای تحول تاریخ

ذ: ذکر گویی برای اخلاص عمل

ر: رضایت مندی برای احساس شعف

ز: زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها

ژ: ژرف بینی برای شکافتن عمق درد ها

س: سخاوت برای گشایش کارها

ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج

ص: صداقت برای بقای دوستی

ض: ضمانت برای پایبندی به عهد

ط: طاقت برای تحمل شکست

ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف

ع: عطوفت برای غنچه نشکفته باورها

غ: غیرت برای بقای انسانیت

ف: فداکاری برای قلب های دردمند

ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل

ک: کرامت برای نگاهی از سر عشق

گ: گذشت برای پالایش احساس

ل: لیاقت برای تحقق امیدها

م: محبت برای نگاه معصوم یک کودک

ن: نکته بینی برای دیدن نادیده ها

و: واقع گرایی برای دستیابی به کنه هستی

ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها

ی: یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک
[ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 18:26 ] [ امیر ]
 

 

اسمتو صدا زدم

 

وقتی که حتی اسم خودم یادم نیست...

 

[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 18:44 ] [ امیر ]
سلام ملیجکی.ممنون که میای سرمیزنی.فدات.بای
[ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ 19:15 ] [ امیر ]
سلام دوستای گلم

چند ماهیه به دلیل مشغله کاریم و درسام نمیتونم بیام.منتظرم باشید.

[ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ] [ 0:47 ] [ امیر ]
                          " به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد"

              

اگر چه بعضی اوقات من و تو از هم دور هستیم اما بدان قلبم را به تو داده ام و

اگر چه شاید تو به یاد من نباشی اما من همیشه به یادت هستم و می مانم

و اگر چه ممکن است تو بتوانی بی من بخندی اما من بی تو وبدون تو می گریم.

عزیزم وقتی که نیستی تمام فکرم با توست. صدایت را نمی شنوم اما در خیالم

با تو گفتگو می کنم.

وقتی هستی لبخندهایت را می چشم."زمزمه های عاشقانه ات را می شنوم"و آن

 گاه که چشم هایت مرا در بر می گیرد و دستان نوازشگرت حس عشق را به وجودم هدیه 

می دهد گویی دنیا از آن من است.

           

لحظه های غمگینی را در تنهایی می گذرانم و تو نبودی که یادی از عشق کنم تا حس 

عاشق بودن مرا رها کند از این یک نواختی. و تو آمدی و من برایت می نویسم تو شدی

عشقم."تو شدی آن حس خوبی که از زندگی می خواستم و تو شدی تمام زندگیم.

و حالا زندگی یعنی: "با تو بودن وتنها برای تو نفس کشیدن"

       

من در زیر سایه مهر و عشق و محبت تو آرامش را حس کردم. مهربانم دیگر جز تو هیچ

چیز از این دنیا نمی خواهم.

نازنینم باور کن من هیچ گاه راضی به ناراحت کردن تو نبوده و نیستم و تا آخر عمر و

هستی دوستت خواهم داشت با همه وجودم. باور کن.

                       دوستت دارم(با صداقت"بی نهایت"تا قیامت)

و هرچه بیشتر تو را می بینم و با تو صحبت می کنم این احساس بیشتر از پیش می شود.

          

 

[ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 ] [ 20:45 ] [ امیر ]
[ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 ] [ 20:41 ] [ امیر ]
    
  فرق است میان بچگی وکودک بودن

 

                   بچگی ناپختگی است و کودک بودن معصومیت است

 

                                    سعی کن کودک بمانی !

[ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 ] [ 20:2 ] [ امیر ]

آن شب که چشمانت را دیدم ناخواسته عاشقت شدم...گویی که جهان و

هرچه در آن است

متعلق به من است...طولی نکشید که بهانه ای برای نفسهایم شدی...من

 عاشق

وتو تنها معشوق تمام هستی و زندگیم...نگاهت را با دنیا و نگاه همه آدمیان

 عوض نمی کردم...

محتاج عطر نفسهایت بودم...وای خدای من زیباترین لحظه زندگیم سپری

می شد...

عمری بود که آرزویی نداشتم...بعد سالها من هم انسان شده بودم.انسانی

 با آرزوهای زیبا...

آرزوهایی که بسیار دور بودند اما دوست داشتنی و بی نظیر...

شبهایم را با نامت صبح می کردم و روزهایم را شب...

اشکهایت را هنوز به یاد دارم.اشکهایی زلال که می شد وضوی عشق را با

آنها گرفت...

شیفته ات شده بودم...لبانم دست تورا می خواست و چشمانم نگاه تورا و

 قلبم مهرت را...

اما...اما...اما...نمی توانستم احساسم را برایت بیان کنم...

روزها گذشت و باز نتوانستم احساسم را بگویم...تو نیز نگاهم را نمی

فهمیدی...

به چشمانم خیره نمی شدی...حضورم را نمی پذیرفتی...صدات را...نگاهت

را از من مخفی میکردی.

اما نمی دانم که دوستم داری یا نه...؟هنوز اشکهایت را از یاد نبرده ام...

هنوز آتش نگاهت را در خاطر دارم.هنوز زندگی من هستی.تمام هستی

من.

تنها بهانه برای زیستنم.

      (هنوز با تمام وجود دوستت دارم...)

 

                                                             اما تو چطور؟

     

تنها کسی که مرا درک می کند های هوی اشک های شبانه است...

[ چهارشنبه پانزدهم دی 1389 ] [ 20:54 ] [ امیر ]
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

که درنبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت ها لب حوض

درون آینه پک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر تو نگاه تو درترانه من

تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته ام

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه درین خانه ست

غبار سربی اندوه بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز تو یاد همه چیز را رهاکرده است

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی




[ یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389 ] [ 10:8 ] [ امیر ]
 

زن عشق میکارد و کینه درو میکند

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر

میتوانند تنها یک همسر داشته باشند و تو مختار به داشتن چند همسر هستی

برای ازدواج در هر سنی اجازه لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانون گذار میتوانی ازدواج کنی

او کتک میخورد وتو محاکمه نمیشوی

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی

او درد می کشد وتو نگرانی که کودک دختر نباشد

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را میبینی

او مادر می شود ولی همه جا می پرسند پدر...

و هر روز او متولد میشود - عاشق میشود - مادر میشود - پیر میشود - می میرد...

و قرنهاست که عشق میکارد و کینه درو میکند 

و در قدم های لرزان مردش با گام هایش شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد ینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او او زنده می کند

و اینها همه کینه است که کاشته میشود و در قلب مالامال از درد...

"دکتر شریعتی"

روی آن شیشه تب دار تورا ها کردم

اسم زیبای تورا با نفسم جا کردم

حرف با برف زدم ، سوز زمستانی را

با بخار نفسم وصل به گرما کردم

شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد

شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم

عرقی سرد به پیشانی آن شیشه نشست ،

تا به امید ورود تو ، دهان وا کردم

در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق،

با سر انگشت تورا گشتم و پیدا کردم

با سر انگشت کشیدم به دلش عکس تورا ،

عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم

باز با بازدمی اسم تو بر شیشه نشست

من دمم را به امید تو مسیحا کردم

پنجره دفترم امروز شد و شیشه غزل ،

و من امروز بر این شیشه تورا ها کردم

آنقدر آه کشیدم که تو این شعر شدی

جای هر واژه ، نفس پشت نفس جا کردم

 

[ سه شنبه پنجم مرداد 1389 ] [ 0:18 ] [ امیر ]

دعامی کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم

و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد

دعا می کنم که لبا نت را فقط در غنچه های لبخند ببینم

و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخوانم

دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد

همیشه از حرارت عشق گرم باشد

و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم

من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند

برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم

که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند

و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی

پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند

 

ن
[ سه شنبه بیست و نهم تیر 1389 ] [ 17:42 ] [ امیر ]

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت

 

دعا کردم

 

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

 

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روییدند

 

با حسرت جدا کردم

 

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

 

دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

 

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

 

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

 

همین بود آخرین حرفت

 

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

 

حریم چشمهایم را برروی اشکی

 

از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

 

نمیدانم چرا رفتی

 

نمیدانم چرا!؟ شاید خطا کردم

 

و تو ...بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

 

نمیدانم کجا !؟ تا کی !؟ برای چه !؟

 

ولی رفتی ...

 

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد

من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

 

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار

 

در هر لحظه خواهم مرد

 

هنوز آشفته چشمان زیبای توام... برگرد

 

ببین که سرنوشت من چه خواهد شد

 

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

 

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

 

تو هم در پاسخ این بی وفاییها بگو

 

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

 

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

 

کنار انتظاری که بدون پاسخ است و سرد

 

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

 

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

 

رها گشتم ...

 

نمیدانم چرا !!

 

شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

 

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

 

دعا کردم ... دعا کردم

 

              
 

 

[ دوشنبه هفدهم خرداد 1389 ] [ 16:2 ] [ امیر ]

 

 

هنوز هم زيباترين آوای دنيا برايم شنيدن خنده های توست

 


هنوز هم زيباترين طلوع برايم طلوع چشمان زيبای توست

 


هنوز هم غم انگيز ترين اتفاق برايم صورت اندوه ناک توست

 


هنوز هم آغوشت برايم مقدس و دستانت زندگی بخش به جان من است

 


هنوز هم در کوچه های خلوت عاشقی ، در ميان سکوت بوسه هايمان

 

 زندگی ميکنم


شايد رهگذری مژده ای  از رويای ماندگار و عشق جاودانه ام ، به همراه

 بياورد...

[ جمعه هجدهم دی 1388 ] [ 20:40 ] [ امیر ]
بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.comبهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.comwww.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COM اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       zibasazi.bahar-20.com

خدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.comخدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       zibasazi.bahar-20.com

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

 

 

 

 

  میدونی طاقت جدایی رو ندارم 

                                                       میخوامکه نری تو از کنارم 

 

 

   ازت زیاد خاطره دارم                           میخوام اسم تو من نفس بذارم 

 

  ازتو بگم در سایه سارم                       هر جابری من دوستت میدارم  

 

   از عاشقای این دیارم                               به یاد شبای زیر بارون 

 

  که خیس میشد تمامسرا پامون               شبا همش من خواب تو را می بینم 

 

  بین هفت تا آسمون رو زمینم                   میدونی طاقت جدایی روندارم  

                         

                        

                                     با تو مثل صد تا بهارم

 

 

[ جمعه هجدهم دی 1388 ] [ 20:12 ] [ امیر ]
24715509477449259519.jpg

 

بر سر جاده زندگی نشستم تا شاید پرستویی مهاجر پیغامی از تو بیاورد و اکنون که رفته ای

تنها اشک است که تمامی ندارد.

تو رفتی و بعد از تو باران انتظار چه بی صدا میبارد.

و من در خلوت تنهایی خویش مانند شمع میسوزم.بعد از تو سرگردانی تنها در دشت زندگیم.

سفر تنها سهم من ازچشمان تو بود.دیشب فانوس زندگیم به امید روی تو روشنایی میبخشید

و امشب بی تو در گذرگاه زمان خفته است.اکنون زمان کوچ پرستو ها و نزدیک شدن غروب بر بام

شهر است. من باز آخرین قطرات اشک را روشنایی ستاره های یادت میکنم و نهال عشق را در

گلدان خالی زندگیم میکارم تا در نبود تو خزان تنهایی آن را از پا در نیاورد.

چشم در چشم غروب با قلبی از درد و سینه ای مملو از تنهایی به یاد شبی میفتم که مرا با

کوله باری از دلواپسی و دلتنگی تنها گذاشتی و آرام سفر کردی.

 

[ جمعه هجدهم دی 1388 ] [ 19:49 ] [ امیر ]

 

64271060673401642927.jpg

 

در خواب ناز بودم شبی   

 

                   دیدم کسی در میزند

 

                            در را گشودم روی او 

                                      دیدم غم است در میزند

   ای دوستان بی وفا

 

                   از غم بیاموزید وفا.....

 

                           غم با همه بیگانگی

 

                                   هر شب به من سر میزند

 از درد بي کسي دارم يواش يواش زار مي زنم – واسه تموم قصه ها اسم تو فرياد مي زنم


     مي خوام بگم دوستت دارم ، عاشقتم تا آخرش، رسمش نبود که بي وفا منو کشتي از اولش

       هيچي نخواستم غير تو و دوستت داشتم همينو بس- فکر نمي کردم که بري من مي مونم تو اين قفس

رفتي و من با خاطره عطر تن تو زنده ام – رفتي ولي بدون عزيز حقم نبود که بي توام ...

تو اين قمار بي کسي تنها منم بازيگرش- بازيچه دسته تو و بازيچه دست همه ...


                       از درد بي کسي دارم يواش يواش زار مي زنم .. واسه تموم قصه ها اسم تو فرياد مي زن

 

[ جمعه هجدهم دی 1388 ] [ 19:13 ] [ امیر ]
46506839974043338645.jpg

 

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیـــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهـــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ *ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ خـــــــــــدـا ــــ ـــــ*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ـــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــ*ـــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــ*

*ـــــ*

*

[ جمعه هجدهم دی 1388 ] [ 19:1 ] [ امیر ]

 

کاش

                                       

                                     بیچاره من که بعد تو آواره میشم

                                     باورم نمیشه که رفتی از پیشم

                                     روزا میگذشتن اما به سختی

                                     اومدم به دیدنت اما تو رفتی

                                     چاره درد من مرگم رسیده

                                     این جا حتی قبله هم صبرم نمیده

                                     اومدم نذارم عشقتو ببازی

                                     اما این رسمش نبود مهمون نوازی

                                      میمیرم اگه از تو نشونی نمونه عزیزم

                                      میسوزم تو نیای چشامو من به در میدوزم

                                       میمیرم نگو رفتن من واست فرقی نداره

                                      من میرم اما گریه نکن دیگه فایده نداره

              

                 میرم میرم میرم بدون وداع

                 میرم میرم میرم به خاطره ها

                 میرم میرم خداحافظ

                                بیچاره ام خسته ام چشم انتظارم

                                توی این پس کوچه ها تنهام نذارم

                                نیستی از تاریکیه شبا میترسم

                                بی وفا دارم توی سرما میلرزم

                                میترسم از غصه ها دوام نیارم

                                آخه هیچ نشونه ای از تو ندارم

                               آروم آروم دارم از غصه میمیرم

                               تو بگو نشونتو از کی بگیرم

                                میمیرم اگه از تو نشونی نمونه عزیزم

                               میسوزم تو نیای چشامو من به در میدوزم

                               میمیرم نگو رفتن من واست فرقی نداره

                                من میرم اما گریه نکن دیگه فایده نداره

               

             میرم میرم میرم بدون وداع

             میرم میرم میرم به خاطره ها

              میرم میرم خداحافظ

                                              تموم زندگیم اینه منو بغض و در و دیوار

                                              چی مونده از تن خستم

                                               که میخواد بشکنه این بار؟

                                                                           

   
[ شنبه بیست و یکم آذر 1388 ] [ 15:10 ] [ امیر ]

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند


مثل آسمانی که امشب می بارد....


و اینک باران                                                


بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند


و چشمانم را نوازش می دهد


تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

[ جمعه سیزدهم آذر 1388 ] [ 20:23 ] [ امیر ]
 
 
 

عشق تجربه ایست تکرار نشدنی و هرگز نمیتواند حرفه انسان باشد و آن هنگام که عشق

از بین برودهر اتفاقی ممکن است بیفتد.

بعضی از دردها هیچ گاه از دل و جان انسان بیرون نمیرود. رنج و دردی که از واژه مقدس و پاکی

به نام عشق به یادگار می ماند و تنها از یک راه کمی تسلی میابد و آن چیزی نیست جز قطرات

بلورینی به نام اشک.اشکی که از غوغای دل بریده می نشیند و مانند مرحمی صاحب دل سوخته

را التیام می بخشد.

 

  آسمان گاهی آنچنان بی رحم می شود که که حتی عشق را نیز می تواند لگدمال کند.اما نه...

عشق هرگز از بین نمی رود مگر اینکه زندگی آدمی را از قلم انداخته باشد. و ای کاش

ما آدم ها آن هنگام که تبلور اشک در نگاهی موج می زند تلالوی طلایی امید را در چشم های

خسته می دیدیم.بر آن می شدیم تا ثابت کنیم عشق نابود شدنی نیست.

عادت می کردیم بی قید از کنار هر سرنوشتی عبور نکنیم. کاش امیدهای بی انتها را به نابودی

نمی کشاندیم تا در کویر زندگی سرگردان نمانیم.

  

کاش با دست هایی مهربان تر از لطافت یاس ترنم اشک را از چشم عاشقی می دزدیدیم.

اشک هایی که حرمت آن ها بالاتر از آن است که بیهوده چکیده شوند.

شاید به راستی بازی روزگار چنین است که عشق های پاک بی سرانجام بمانند.

 

 
[ شنبه سی ام آبان 1388 ] [ 22:12 ] [ امیر ]

 

  دیدی اونم رفت  

خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن

من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست

که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در

 هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...


روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو

 زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...


هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...

[ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ] [ 22:3 ] [ امیر ]

  65302267394404914280.jpg                             

  تقدیم به همه عاشقای دنیا

 

 

 اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه

                         

                        يا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه

    

 اما نه گذشت و ديدم که دلم ديوونه تر شد

                        

                           به تو گفتم و دلت از غصه من باخبر شد

    

 آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشيدن

                         

                         رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن

            

می دونم دوستم نداری مثل روزهای گذشته

                             

                         من خودم خوندم تو چشمات يه کسی اينو نوشته

       

 می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من

                                 

                          می دونم واست يکی شد بودن و نبودن من

          

 اما روح من يه درياست پر از موج و تلاطم

                               

                                 ساحلش تويی و موجاش خنجرای حرف مردم

           

  آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشيدن

                                   

                                  رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن...

 

[ یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 ] [ 20:30 ] [ امیر ]
      rfsgyl4hirgl5l0zn4.jpg 

                    

[ یکشنبه سوم آبان 1388 ] [ 16:31 ] [ امیر ]
                          " به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد"

              

اگر چه بعضی اوقات من و تو از هم دور هستیم اما بدان قلبم را به تو داده ام و

اگر چه شاید تو به یاد من نباشی اما من همیشه به یادت هستم و می مانم

و اگر چه ممکن است تو بتوانی بی من بخندی اما من بی تو وبدون تو می گریم.

عزیزم وقتی که نیستی تمام فکرم با توست. صدایت را نمی شنوم اما در خیالم

با تو گفتگو می کنم.

وقتی هستی لبخندهایت را می چشم."زمزمه های عاشقانه ات را می شنوم"و آن

 گاه که چشم هایت مرا در بر می گیرد و دستان نوازشگرت حس عشق را به وجودم هدیه 

می دهد گویی دنیا از آن من است.

           

لحظه های غمگینی را در تنهایی می گذرانم و تو نبودی که یادی از عشق کنم تا حس 

عاشق بودن مرا رها کند از این یک نواختی. و تو آمدی و من برایت می نویسم تو شدی

عشقم."تو شدی آن حس خوبی که از زندگی می خواستم و تو شدی تمام زندگیم.

و حالا زندگی یعنی: "با تو بودن وتنها برای تو نفس کشیدن"

       

من در زیر سایه مهر و عشق و محبت تو آرامش را حس کردم. مهربانم دیگر جز تو هیچ

چیز از این دنیا نمی خواهم.

نازنینم باور کن من هیچ گاه راضی به ناراحت کردن تو نبوده و نیستم و تا آخر عمر و

هستی دوستت خواهم داشت با همه وجودم. باور کن.

                       دوستت دارم(با صداقت"بی نهایت"تا قیامت)

و هرچه بیشتر تو را می بینم و با تو صحبت می کنم این احساس بیشتر از پیش می شود.

          

 
[ جمعه هفدهم مهر 1388 ] [ 17:51 ] [ امیر ]

شبی که چشم تو را رنگ و آب داد خدا

مرا میان دو مصرع عذاب داد خدا

چگونه می شود از چشمهای تو سرود

چگونه بر شب چشم تو خواب داد خدا

چه اشتباه قشنگی ست عاشق تو شدن

که با تو پرسش من را جواب داد خدا

چه زود پیر شدم پیش از آنکه برگردی

به لحظه لحظه عمرم شتاب داد خدا

به شاخه های درخت دلم طنابی بست

مرا سوار غزل کرد و تاب داد خدا

و مست سوی لبش برد و سر کشید ترا

شبی که چشم تو را رنگ و آب داد خدا

 

--------------دلم براي نگاهاي سردت و چشماي خوش رنگت تنگ شده  --------------

اشک یاس

 

[ پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ] [ 11:57 ] [ امیر ]

 

خوب میدونم که میدونی از کی و کجا شروع شد

یه روز جمعه تو درکه

 که وقتی اومدی دلم لرزید . نمیدوم چرا ...

تا اون روز هیچی نبود هیچی

بعضی وقتا با خودم میگم عادته ,دوست داشتنه و یا عشقه

اما عادت با گذر زمان از بین میره

دوست داشتن در امتداد زمان به وجود میاد

و عشق

عشق در یک لحظه

و من در یک لحظه خواستم که عمرم باشی بهونه قشنگ زندگیم باشی اما تو وقتی فهمیدی رفتی 

آخرین بار که دیدمت اگه میدونستم دم اخره که کنارمی بیشتر کنارت می موندم بیشتر نگات می کردم

بعد از جدا شدن از تو چشمام پراشک بود نمیدونستم اون لحظه چرا

اما حالا خوب میدونم که اون اشک بخاطر این بوده که دیگه تو رو نمی دیدم قلبم فهمیده بود که این بار اخره   

چی بودم چی شدم بخاطر توووووووووووو

من مثل تو بلد نبودم بازی کنم من بازیگر خوبی نبودم

اما دلیل رفتنت نمیدونم میدونم که خودت میدونی چرا رفتی اما حداقل به من می گفتی جرم این دل ساده من چی بود .

حالا اسمت میاد گریم می گیره نمیدونی که با دل من چی کردی

به غیر از خوبی از این دل ساده من چی دیدی

تو میگی من بد

اما من هرچی بودم

با احساسات تو بازی نکردم کاری که تو خیلی خوب انجام دادی

یعنی هرکی صادقه باید اینطور بشکنه باید اینطور خورد شه

میدونم دوسم نداری , میدونم که شاید هیچ وقت اینو نخونی , شاید هیچ وقت ازم یاد نکنی اما اینو بدون که منم می تونستم مثل تو بازی کنم اما نکردم میتونستم صادق نباشم اما بودم

اما من هرچی که بودم خوب یا بد ولی با احساسات تو بازی نکردم .

امروز که 27 روز میشه نیستی

شدم یه گل درد

شدم یه گل زخم

که تموم دلخوشیشو به یه بهونه کوچیک ازش گرفتن

تموم بهونشو گرفتن

نمی بخشم کسی رو که

بهونه دلمو ازم گرفت

نمی بخشم

امیدوارم یه روز جرات داشته باشی و بیای و دلیل رفتنتو بهم بگی

امیدوارم یه روز مرد باشی و بیای با خداحافظی بری

ساده بودم خدا

که ساده دل بستم و ساده شکستم

یعنی حتی ارزش خداحافظی هم نداشتم

وای خدا از پنجشنبه ها بدم میاد

روزی که اون رفت چرا باید پنجشنبه باشه همه خاطرات ما تو پنجشنبه ها رقم خورده بود همه خنده ها بیرون رفتنا و حالا اخرین روز بودنت پنجشنبه

وای خدا

شبای بدون تو رو یکی پس از دیگری دارم سپری میکنم و تو نیستی ببینی که به من چی میگذره تو نیستی که ببینی با من چه کار کردی و از یاسمن چی مونده تو نیستی تو نیستی

خدایا اون نیست

باور نمی کنم که نیست

وقتی که هرشب قبل ازخواب اسمون دلم بارونی میشه

یاد  نگاه سردت میوفتم که همیشه بی  احساس به من می خندید

وای خدا  باور نمی کنم که نیست

این روزا که حوصله نداری با کی حرف میزنی

این روزا دلقکت کیه که هروقت ناراحتی بخندونتت

این روزا با احساس کی بازی می کنی

این روزا کی برات جک میخونه تا تو رو بخدونه

این روزا کی بهت زنگ میزنه روزی هزار بار تا حالتو بپرسه

این روزا برای کی مهمی برای کی مهمه که تو غذا خوردی یا نه این روزا کی نگرانته این روزا تو مسیری که میری دانشگاه باهات حرف میزنه که تو حوصلت سر نره این روزا وقتی راه میری کی بهت زنگ میزنه که همراهیت کنه

 این روزا این روزا این روزا که تو نیستی از محل کارم بدم میاد از تلفنی که هرروز با اون به تو زنگ میزدم بدم میاد اون لحظاتی که همیشه با صدای تو پر بود بدم میاد از زمان بدم میاد

اره عزیزم این منم که از همه بریدم اره منم همون یاسمن ضعیف که توضعیف خطابش کردی تو شکستیش و حالا هرچقدر دوست داری به ضعف این دختر بخند

حالا هرچقدر دوست داری بخند

اره گلم بخند بخند به سادگی من بخند

به سکوت دلم بخند

به سادگی من بخند

به غربت دلم بخند

به اشکای که از رفتن تو هر روز رو گونه هام جاری میشه بخند

به یاسمن بخند که همیشه تو رو خندوند به دل پردردش بخند

خدایا یکی پیدا بشه این همه دلتنگی رو به اون خبر بده به اون بگه که هنوز دلتنگشم

کاشکی بیای به وبلاگم سر بزنی و اینا رو بخونی کاشکی بیا

کاشکی بیای

میدونم این روزا تموم میشه اما به چه قیمتی ................

 

[ پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ] [ 11:48 ] [ امیر ]

سه عقربه که سه تا خنجرند بعد از تو

                                              گلوی ثانیه را می درند بعد از تو

همین خطوط که بر حول خویش می گردند

                                                  پر از دقایق هول آورند بعد از تو

و در نمایش این قتل عام وحشتناک

                                            تمام ثانیه ها بی سرند بعد از تو

سه عقربه که شبیه سه ضلع برموداست

                                                  مثلث خطری دیگرند بعد از تو

و در هوای مه آلود و گنگ ثانیه ها

                                          در چشم خمیده بر این باورند بعد از تو

که روی صفحه ساعت به جای عقربه ها

                                                  سه مرد نعش مرا می برند بعد از تو

 

« واژه شکستن رو خیلی راحت در موردش می شه صحبت کرد اما وقتی

معنی واقعی اونو درک می کنی می فهمی که تلخ ترین واژه دنیاست . آرزو

 

  می کنی هیچ کس اونو تجربه نکنه

 اما انگار باید صد بار بشکنی تا بتونی باشی

باید صد بار بشکننت تا بتونی زندگی کنی

بایدصد بار صدای شکستن قلبتو بشنوی تا بتونی قدر لحظه به لحظه هاشو

بدونی »

 

 

 

[ پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ] [ 11:38 ] [ امیر ]
بنام عشق...
                   

          

سلام...

آنچه می نویسم فریاد روح شکسته ام است.این نوشته ها را به خاطر فاصله ای

که با زندگی حقیقی گرفته ام مینویسم.این حرف ها شیون قلب من است که

اینگونه مرا وادار به نوشتن کرده است.

ظرف بلورین قلبم سرشار از محبت است.ولی کسی نیست که التماس های مرا

حس کند. حال با نوشتن این چند سطر همچون کبوتران سفید هر دم احساس سبکی 

می کنم. پس تو نیز به این غوغای دل من گوش فرا ده.

راستش را بخواهی به آینده و معنای مهمی که دارد به زندگی و ورای بی ساحلش می اندیشم.

و در خیال خود به تک تک کوچه های آشناییمان قدم می نهم به کوچه های عشق و محبت و

دوستی.

اما دریغ که در هیچ کدام آنها نشانی از خودم نمیابم.این است که در کوچه های غریب

و خاموش هم چون قاصدکی منتظر باد سرد هجرانم و گهگاهی پشت دیوار سکوت

می نشینم و روانه خلوت دل می شوم.

و آنجا در سکوت مبهم عشق و آن خلوتگه راز مهر و عشق را می جویم و در اعماق

کوچه صداقت "چشم هایم به نگاهی آشنا می شود"

نوشتم اما از چشم هایم بخوان که چه کشیدم "بخوان و بدان که ناخواسته خواستن

درد عجیبی است"

من دیگر خودم نیستم . من بی جانی هستم که به اجبار تحرک دارم.

از همه چیز دل بریدم. "از تو و همه کس" حتی از خودم.

         

                                  سخن عشق نه آن است که آید به زبان

 

 


عشق...
         " به نام آن که اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد"

 به نام آن که با یک نگاه عشق را در سینه عاشق نهاد و محبت را تبدیل به

 عشق کرد و مرا عاشق و شیفته تو نمود.

 اکنون در این اتاق بی روح در خلوت خود نشسته ام و آن چه را که در سینه

 دارم برایت می نگارم.

 البته خیلی چیزها را نمیتوان گفت یا نوشت بلکه باید آنها را احساس کرد.

 بدانکه تو به اندازه زیبایی طبیعت با صفا هستی و آه که چه زیباست صفا

 و صمیمیت در کنار باتو بودن... .

 و زیباترین بهار پایان انتظار است.

 هر آنچه می نویسم از ته قلبم است برای کسی که بیشتر از خودم و به اندازه

 خدایم دوستش دارم.

 نمیدانم تو را از کجا یافتم؟ از درهای بسته شب؟ از میان گلبرگ های یک گل

 عاشق؟ یا از میان نغمه های سوزناک یک بلبل؟

 فقط این را میدانم که تو را از هر کجا که یافتم *دوستت دارم*

 بدان روزی که تو را یافتم روز عشق بود  و روزهای با تو بودن روزهای عشق.

 روزهایی متفاوت از روزهای دیگر زندگیم.

 روزهایی سراسر خاطره... .

 روزهایش همه در التهاب عشق و شبهایش شب بی قراری با تب و سوز

 هجران. خدا بهتر میتواند لحظه های بی تو بودن را معنا کند.

 آری فقط خدا میتواند.

 لحظه لحظه با تو بودن "با تو عشق ورزیدن" با تو نفس کشیدن هرگز از یادم

 نمی رود و بدان که هرگز کسی نمیتواند مهر تو را از دلم بیرون کند و هیچ کس

 نمیتواند جای تو را در قلبم بگیرد.

                

                        به یاسمن ها و گل های سرخ باغچه

                          به آسمان و دریای نیلی

                             به ستارگان درخشان و ماه و خورشید

                                به دلتنگی غروب و خزان پاییز

                                     دوستت دارم و فراموشت نخواهم کرد.

                       

                                         

 

وقتی تو نیستی...
 وقتی تو نیستی

 

 

مهتاب می خوام برای چی وقتی تو نیستی تو شبم

 

اسما برام غریبه اند اسم توئه روی لبم

 

وقتی که با من نباشی دریا قشنگی نداره

 

رنگین کمون آسمون راهای رنگی نداره

 

خورشید و لازم ندارم نور نگاه تو بسه

 

که هر طلوع و هرغروب اندازه ی یک نفسه

 

سفر چه بی معنی میشه وقتی تو نیستی همسفر

 

حالا که همرام نمی یای قلبمو با خودت ببر

 

سکوت جاده و شب و بدون تو دوست ندارم

 

گوش ماهی های ساحل و به یاد  تو جا میذارم

اگه دوستش داری ولش نکن........

 

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش

 

 

شاید دیگر هیچ کس را مثل او دوست نداشته باشی.

 

 

از کسی هم که دوستت دارد به آسانی مگذر

 

 

شاید هیچ وقت هیچ کس تو را

 

 

مثل اون دوست نداشته باشه...

       

گفتگوی عاشق و معشوق...
 

گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و

هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟

گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم.

گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

خدايا به خاطر همه عناياتی که به من داری ازت ممنونم. تو تمام لحظه های نيازم فقط خواستمت. ولي تو منو واسه هميشه ميخوای . توی اين لحظه های ترديد و تنهايی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسيدن عطا کن. به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ايام باشم ...کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمند به سوی دركشان گامها بردارم.

      

دوستم نداشتی...
 

                به نام آن کس که فانوس طلایی عشق را در یک سای وجودمان به صدا در آورد.

          مرا در دیگران جستجو میکنی اما بدان ای دوست در این حال حتی نشانی از من

          نیز نمیابی.گفتی بخوان خواندم در حالی که گوش به من ندادی.اما حال که از من

          سکوت میخواهی تو بخوان من گوش میسپارم به سخنان شیرین تو.

          گفتی نگاهم کن تو را نگریستم در حالی که چشمانت را از من گرفتی.حال که از من

          میخواهی کور باشم نگاهم کن که من تو را عاشقانه نگاه خواهم کرد.

          من حتی نامهربانی هایت را میپرستم.پس بیهوده تلاش بر مهربانی نکن.

          تو از من وفا خواستی وفا کردم تا آخر خط اما تو جواب وفای مرا با جفا دادی.

          من مرده ام در حالی که هنوز نفس میکشم.در حالی که طپش قلبم هنوز نام تو را

          میخواند.گفتی دل از همه ببر تا مرا داشته باشی من دل از همه نه از دنیا بریدم ولی

          دیدم که نه تو رو دارم و نه دنیا رو.

          گفتی دوستم داشته باش من داشتم و وجودم را بسته به تو میدیدم اما افسوس که 

         دیدم دوستم نداری حتی به اندازه نگاه خسته ای. 

 گفتی که مرا به اندازه زندگی دوست داری اما پس از مدتی یافتم که از زندگی بیزار بودی.

            

         

         میدونی که دوست دارم به اندازه چشمهای چشم انتظار

                                                                   به اندازه تمامی دلهای دل تنگ چشم انتظار

 

 
 
ای تنها عشق من...
 

امروز حالم خیلی بده.الان که این متنو مینویسم چشام پر از اشکه.هر کسی به یه طریقی دل منو میشکونه.

نمیدونم اگه تو رو هم نداشتم که حداقل امیدم به اون باشه الان باید چیکار میکردم.

دلم خیلی برات تنگ شده...با اولین نگاهم که به تو خیره موند تمام وجودم از هم پاشید.تنها آرزوم این شد

که بتونم یه لحظه حداقل کنارت باشم. تا حالا شده یکی از همه زندگیت برات عزیزتر باشه؟

تا حالا شده یکی رو انقدر دوست داشته باشی که اگه حتی لحظه ای از عمرت هم باقی مونده باشه

آرزو کنی که عمر باقی موندت به زندگی اون اضافه بشه؟

نمیدونم...شاید دوسم نداشته باشی.ولی...من بی تو یه لحظه هم زنده نخواهم ماند.من همیشه در آرزوی

روزی هستم که بتونم در کنارت باشم و زندگی کنم.خواهش میکنم........

                   ای تنها عشق من این آرزو رو از من نگیر...خواهش میکنم.

به امید اون روز...

     

 


دلم تورو میخواد...

 

                                 تقدیم به همه عاشقای دنیا

 اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه

                         

                        يا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه

    

 اما نه گذشت و ديدم که دلم ديوونه تر شد

                        

                           به تو گفتم و دلت از غصه من باخبر شد

    

 آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشيدن

                         

                         رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن

            

می دونم دوستم نداری مثل روزهای گذشته

                             

                         من خودم خوندم تو چشمات يه کسی اينو نوشته

       

 می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من

                                 

                          می دونم واست يکی شد بودن و نبودن من

          

 اما روح من يه درياست پر از موج و تلاطم

                               

                                 ساحلش تويی و موجاش خنجرای حرف مردم

           

  آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشيدن

                                   

                                  رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن

fgxukaxdu9t4u79upw.jpg


  

      

 


فاصله

 

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری؟

چشمای تو به من آرامش می بخشدوتو چون مصرع شعری

زیبا سطر برجسته اززندگی من هستی.دفتر عمر مرابا تو شکوهی

دیگر هست.می توانی توبه من زندگانی بخشی یا بگیری از من آن چه

را می بخشی.آه تو به اندازه تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی من چه دارم که تو را در خور؟هیچ...

من چه دارم که سزاوار تو؟هیچ...

تو همه زندگی من هستی تو چه داری؟همه چیز...

تو چه کم داری؟هیچ...

کاهش جان من این شعر من است آرزو میکردم که تو خواننده شعرم باشی

راستی شعر مرا میخوانی؟نه.دریغا.هرگز

بی تو سرگردان تر از پژواکم.در کوه گر بادی در دشت.برگ پاییزی در

پنجه باد.از نسیم سحر بی سامان.از نسیم سحر سرگردان.بی تو پنداری سنگم.

نه اشکم .دردم.آهم.بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد کاستن. کاهیدن.کاهش

جانم کم کم. چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟ بی تو مردم.

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا چه کسی با تو می گوید.

 آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی کاش روی تو را میدیدم.

شانه بالا زدنت راو تکان دادن دستت که مهم نیست زیادو تکان

دادن سر را که عجب عاقبت مرد؟ افسوس کاشکی میدیدم.

من به خود میگویم چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد.


 
بهانه شکستن
                                  رفتن تو رفتن من

رفتن تو رفتن من میلاد روز سرد من

با رفتن تو خشکیدن گلای پاک یاسمن

آمده ام به دیدنت برای آخرین نگاه

برای آخرین سلام بودی برام یه تکیه گاه

مسافر یه راه دور نشانه از دیار نور

ناز کدوم یار و رقیب تو رو کشوند به راه دور

آمده ام به بدرقه بدرقه مهربونیت

سر بذارم رو زانوهات وداع با اون همزبونیت

دست زمون چه بی وفاست نگو که این کار خداست

ببین به وقت رفتنت فریاد دل چه بی صداست

هر جا برم تو با منی لحظه اوج خواستنی

برای قلب صادقم بهونه شکستنی

برای قلب صادقم بهونه شکستنی

                                برای تو

 



بهونه قشنگ من
                                             سلام بهونه قشنگ من برای زندگی                      

                                       آره بازم منم همون دیوونه همیشگی

                   فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت    

                                     حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه

                جای نگاهت بدجوری تو صحن چشام خالیه

                                       ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر غمه

                 از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه

                                         دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون

                    فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون

                                          فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی میکشم

                                           حقیقت و واست بگم به آخر خط رسیدم

                  رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی

                                            قسمت تو سفر شدو قسمت من آوارگی

                   نمیدونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت

                                            برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت

                   به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راحته؟

                                            یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته؟                     

           تقدیم به ...                   

     

جرم من عشق
 
دردادگاه عشق ...

قسم قلبم بود. وکیلم دلم بود.حضار جمعی از

 

عاشقان و دل سوختگان.

 

قاضی نامم را بلند خواندو گناهم را

 

دوست داشتن تو اعلام کرد.

 

پس محکوم شدم به تنهایی و مرگ.

 

کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین

 

خواسته ام را بگویم.

 

ومن گفتم به تو بگویند:دوستت دارم.

 


 
یاد من باش
رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم

                                       بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم

                                       یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم

غیر تو که دور از من دل به هیچ کسی نبستم

هم ترانه یاد من باش

     بی بهانه یاد من باش

             وقت بیدازی مهتاب

                  عاشقانه یاد من باش

 


 
دلم بد جوری گرفته به هر طرف که نگاه میکنم تو رو میبینم.

عطر تو رو حس میکنمو صدای تو رو میشنوم.اما تو هیچ وقت نیستی.من از مرگ نمیترسم

از رفتن تو میترسم .میترسم تو بری و من نمیرم.میترسم بدون تو زنده بمونم.دلم گرفته.مثل

تموم شبایی که گذشت.مثل تموم شبایی که بی تو خواهند آمد.

تنها یاد توست که امید زندگی کردن برای فردا رو بهم میده.دوست دارم بازم زیر بارون

خیس بشم چون یاد تو می افتم.راستی تا حالا شده اونقدر دلت واسه کسی تنگ بشه که با

شنیدن اسمش هم بغض گلوتو بگیره؟

تا حالا شده اونقدر بخوای برای یه نفر بمیری که از زنده بودنت هم خسته بشی؟

یا شده زمین و زمان متوقف بشن تا نگاهی که بهت خیره مونده بیشتر باقی بمونه؟

یا تا به حال شده اشک بریزی برای شوق دیدارش و حسرت نبودنش؟

میدونی...من عاشقم.چون فقط یه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم مخرب تر...

چون همیشه قلبم واسه یه نفر زد(واسه توووووو)

میدونی...دوست دارم بازم از تو بنویسم... میدونی چرا؟

                               چون اول و آخر لحظه هام تویی    فقط تو...

 

 
[ یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ] [ 13:5 ] [ امیر ]

چرا رفتی نگفتی دل بی تو میمیره

چرا رفتی نگفتی دل بی تو میگیره

                         چرا رفتی که این چشام بارون بگیره

                         چرا رفتی چرا رفتی چرا رفتی؟؟؟

 

[ یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ] [ 12:51 ] [ امیر ]
  vcebjoq9dm5hje5us6u.gif

برای رسیدن به تو تمامی خاطرات گذشته خودم را به بایگانی ذهن سپردم. اما افسوس.

افسوس که خط اصلی تقدیر من بر روی جاده های انتظار امتدادی بی انتهاست.

هنگامی که کبوتر قلبم بر روی درخت عشق آشیان ساخت به خوشبختی در کنار تو ایمان

آوردم.من کسی را میخواستم که روحی از جنس پران قو و وفاداری شقایق داشته باشد تا

بند بند وجودش را به آرامش ابدی برسانم ودر این جستجو به تو رسیده ام.

اما صد افسوس که زندگی بدون توجه به ما واگن های سرنوشت را از روی ریلش میگذراند

و هنگامی که به من رسید مسافری غریب را پیاده کرد و تو را بی آن که نشانی از من داشته

باشی با خود برد.و من چه هراسی داشتم که نکند برنگردی.

بر سر جاده زندگی نشستم تا شاید پرستویی مهاجر پیغامی از تو بیاورد و اکنون که رفته ای

تنها اشک است که تمامی ندارد.

تو رفتی و بعد از تو باران انتظار چه بی صدا میبارد.

و من در خلوت تنهایی خویش مانند شمع میسوزم.بعد از تو سرگردانی تنها در دشت زندگیم.

سفر تنها سهم من ازچشمان تو بود.دیشب فانوس زندگیم به امید روی تو روشنایی میبخشید

و امشب بی تو در گذرگاه زمان خفته است.اکنون زمان کوچ پرستو ها و نزدیک شدن غروب بر بام

شهر است. من باز آخرین قطرات اشک را روشنایی ستاره های یادت میکنم و نهال عشق را در

گلدان خالی زندگیم میکارم تا در نبود تو خزان تنهایی آن را از پا در نیاورد.

چشم در چشم غروب با قلبی از درد و سینه ای مملو از تنهایی به یاد شبی میفتم که مرا با

کوله باری از دلواپسی و دلتنگی تنها گذاشتی و آرام سفر کردی.

به امید بازگشت دوباره ات...

 

 
[ یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ] [ 12:38 ] [ امیر ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

یه سلام داغ وقشنگ تقدیم به تودوستی که نگات آبیه مثل آسمون،حسّت زیباست مثل مرواریدوقلبت پاکه مثل بهار...
این وبلاگ تقدیم به یاس من و به تمامی عاشقان1- به معشوق نرسیده و2-رسیده،3-اونایی که فعلاٌ درمرحله ی آشنایی بسرمیبرن،4-اونایی که حس میکنن دارن عاشق میشن،5-اونایی که بویی ازعشق نبردن،6-واونایی که جزء هیچکدوم ازاین گروه هانیستند.راستی شما جزءکدوم گروهین؟؟؟
من جزءگروه؟هستم وادامه ماجرا ....................
وقتی راضی شدم که لحظاتی بی تو باشم
و راضی شدی ساعاتی بی من باشی
فهمیدم که همه چیز بین ما تمام شده است.
****************
در کلاس ادبيات استاد گفت: فعل رفت را صرف کن رفتم ..رفتي.. رفت ...ساکت ميشوم ميخندم ولي خنده ام تلخ ميشود استاد داد ميزند خوب بعد ادامه بده و من ميگويم: رفت... رفت... رفت رفت و دلم شکست غم رو دلم نشست رفت شاديم بمرد شور از دلم ببرد رفت ..رفت ..رفت و من ميخندم و ميگويم.. خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است کارم از گريه گذشته است به آن ميخندم…



**نارفیقی حق من نبود رفیق**




امکانات وب


تبادل لینک